دوستش دارم
و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟
برايم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!
گفت: عشق آسو دگيست
خيال است... خيالي خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و براي خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست
همين جاست دم دست
و دنيا پر شده از عشقهاي زود....
گفت: عشق دروغي بيش نيست
پشت میز قمار دلهره سرد و عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم
و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد
و من بالاتر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم
با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی حکم پایین من بود
و
من باختم!

*************
ببین بیچاره به خاطر اینکه عشق اش بیاد تو بغل اش
چه کاری می کنه !!

بیوگرافی من :