✿ツ چـه کـــرده ای بــا مــن . . . !!؟

کـه ایـن روزهـــا ،

تــــو را

فـقــط بـه انـدازه ی یـک اشتبــاه مـی شنـاسـم . . . !!! ✿ツ



 
 
 
 
 
زندگانی ام ساکت است ،

جز کارکردن و قدم زدن کار دیگری ندارم .

هوس دیدن مردم را ندارم ،

و احساس میکنم در انتظار چیز تازه و

غریبی هستم که بخش ناسوخته روحم رابسوزاند.

میخواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم

کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است .

ایکاش می توانستم سرم روی شانه هایت بگذارم ...!!
     
     
     
     
     
    مَن ، تـــو را رَهـا کـَردم
    امـــا ، مـَرا
    رَهـا نمیکـُند!
    خـــیالِ تــــو...

     
     
     

     

    همه چیـز را به بـاد دادی ،
    بـا دستهـای ِ خـویـش !
    آن همه شور و شوق ..
    آن همه اشتیاق ..
    من فقط ،
    بادبادکی برای ِ شوق ِ تـو به باد دادم...
    تـو مـرا ،
    به شوق ِ کی ، به بــاد دادی !!!؟