قصه عشق من !!
ديشب نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ی پاييز ... واسه تنهايی ميخک توی دفتر شعرم ... واسه سربلندی کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعی که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه
دلم می خواد یه روز درباره عشق مفصل چیز بنویسم ... از احساس دوست داشتن بگم ... از نیاز آدم به یه همدم ... از بیزاری آدم ها از تنهایی ... از خودم .. از عشق ام .. عشقی که دست اش تو دست یکی دیگه است ... از دوست هایی که هیچ کدوم نتونستن به معنی واقعی منو از تنهایی در بیارن ... دوستایی که دیر یا زود ولی بلاخره رفتند دنبال زندگی خودشون .. دلم می خواد از امید بگم ولی آخر نا امید ام !! دلم می خواد از عشق بگم ولی تا حالا کاملا از نزدیک و عمیق حس اش نکردم .. دلم می خواد از حس با هم بودن .. هم رو داشتن .. دست در دست هم گذاشتن .. سر گذاشتن روی شونه هم .. در آغوش گرفتن و همدیگه رو احساس کردن بگم .. ولی نمی توم .. چون تنهام .. خیلی تنها !!!
اما می گم .. از حامد می گم که با سن کم اش شخصیتقابل احترامی داشت و به همین خاطر دوس اش داشتم واسه همین وقتی گفت احساس می کنه که وجود من داره به درس اش لطمه می زنه به همون دو خط آف رازی شدم ...از امیر بگم که با همه بدی هایی که به حق ام کرد تو اون یه سال عاشق اش شدم و هنوز هم با اینکه ازم گذشته دوسش دارم ... از آرش بگم که واسه دور شدن از خاطرات امیر باهاش دوست شدم ولی حرف هاش رو نمی فهمیدم و به همین خاطر نتونستیم باهم بمونیم ... از کامران بگم که چون تو شهر من تنها بود و افسرده واسه اینکه بهش کمک کنم به درخواست دوستی اش جواب مثبت دادم و بعد ار تموم شدن سربازی اش باهاش خداحافظی کردم ...می خوام بگم از سینا ... حامد ... مانی ... حتی نوید ... می خوام بگم همشون واسم عزیز ان ولی هیچ کدوم نتونستن چیز هایی رو که نیاز داشتم و دارم بهم بدن ... شاید هم هیچ وقت کسی نتونه زندگی رو که دوست دارم بهم هدیه کنه .. شاید هم خودم باید یه کاری بکنم .. یه انگیزه ای یه تصمیمی یه تحولی...!!
بیوگرافی من :