دیروز بعد از ظهر با مامان رفته بودم به یه همایش !! شاید شنیده باشید یه سری برنامه و همایش یه اسم موفقیت یا اعتماد به نفس ... اولش نمی خواستم برم ولی بعد گفتم هم فال هم تماشا ... وارد تالار که شدم حدود ۲۰ نفر نشسته بودن منتظر شروع برنامه ... با ۱۰ دقیقه تاخیر مجری شروع کرد به صحبت و بعد هم روانشناس رو دعوت کرد تا سخنرانی کنه .... روانشناسه گفت اول می خوایم ریلکسیشن(تن آرامی)بکنیم ... و گفت چشمامونو ببندیم (چراغ ها خاموش شدن)و نفس عمیق بکشیم و هر چی فکر منفیه بندازیم از ذهنمون بیرون و اعضای بدنمون رو شل کنیم و شروع کرد به حرف های مثبت زدن ... من هم مثلا با هاش پیش رفتم اما همون مرحله بیرون ریختن فکرهای منفی موندم .. آخه هر کاری می کردم نمی تونستم به چیزهای بد فکر نکنم ... خلاصه ۵ دقیقه بعد گفت آروم چشماتون رو باز کنید و چراغها روشن شد ... چشام رو که باز کردم دیدم اش !!!! مطمئن بودم که قبل از اینکه چشامو ببندم کسی جلوم نبود ...یه آقا پسر از اون تیپ هایی که دوست دارم ... روانشناسه از اعتماد به نفس می گفت .. من هم چشم از پسره ور نداشتم ... اون هم یه نگاهایی می کرد ..با مامانش اومده بود و آدامس هم می جوید .. وای خنده هاش خیلی خوشکل بود از اون خنده هایی که لپ آدم گود می شه ..عاشق اش ام !!!بعد از یه مدتی که گذشت به خودم و وضعیت ام خنده ام گرفته بود ... اومده بودم همایش اعتماد به نفس ... ولی مثه همیشه نتونستم احساس خودم رو بیان کنم ..مثه همیشه فقط به چیزی که دوست دارم ذل زدم ....امروز باز یادم افتاد که چقدر من نا توانم !! وقتی دیدم نمی تونم این وضع رو تحمل کنم یه بهونه اوردم واسه مامان رو بلند شدیم و برگشتیم خونه ... وقتی نگاه آخر رو بهش کردم حواس اش نبود که ما داریم می ریم ..همانطور که من نفهمیدم که چه موقع اومد ...!!! کاش می شد حرفهام رو بتونه بخونه و بفهمه که وقتی می خنده خوشکل ایش دوچندان می شه و نگاه های زیر چشمی اش خیلی تابلوئه !!!خیلی دوست داشتم باهاش آشنا بشم ... شاید هم یه دوست دختر خوشکل هم داشته باشه .. پس خوش به حال دوست دختر اش...!!!!