هنوز تنهام ..!!!
سلام به دوستای گلم ![]()
خوبید ؟؟![]()
به خاطر امتحانات کمتر می یام .. دلم براتون تنگ می شه .. مواظب خودتون باشید .. همتون رو دوست دارم
برام دعا کنید![]()
امروز هم از خودم نوشت ام .. از .... خودتون بخونید دیگه !!!![]()

روز جمعه رفته بودم سینما ..تنها ... فیلم چپ دست رو دیدم ...خیلی داستان جالب و زیبایی داشت ...دختری که حافظه کوتاه مدت اش رو از دست می ده و هر روز صبح که بیدار می شه روز قبل رو یادش نمی یاد و روزهاش در یک روز متوقف شده و خودش هم نمی دونه ..تا اینکه یه پسری با هاش آشنا می شه و ازش خوشش می یادو وقتی می فهمه چه بلایی سر اون اومده کم کم بهش کمک می کنه و ..... از سینما که اومدم بیرون یه دختر پسری رو دیدم که معلوم بود که با هم دوستن چون دم سینما خداحافظی کردن و جدا شدن ... چیزی که توجه ام رو جلب کرد قد دختره بود که به شونه پسره هم نمی رسید و خیلی هم به چشم می خورد .. با خودم گفتم چقدر همدیگه رو دوست دارن که ظاهر اصلا براشون مهم نیست که اینجوری کنار هم قدم بر می دارن ..بعد که عمیق تر فکر کردم ..دیدم نه ! عشق نه قد کوتاه حالیشه .. نه چشم چپ و نه پای لنگ ... عشق اگه واقعی باشه چشم های دل رو باز می کنه تا آدم با دل طرف مقابل اش ارتباط برقرار کنه نه با ظاهراش
بعد به خودم نگاه کردم ... دیدم توی ظاهرم هیچ عیبی ندارم .... از درون هم که خوب دقت می کنم می بینم که هیچ وقت واسه عشق از معرفت و وفا کم نگذاشتم ... ولی هنوز جواب این سوالم رو که چرا وقتی می خوام با کسی که دوست اش دارم تا آخر بمونم یا عاشق کس دیگه می شه یا خسته می شه و منو جواب ام می کنه ؟؟ آخه چرا ؟؟یکی شون می گفت لیاقت تو بالاتر از منه ... یکی بهتر گیرت می یاد که لایق ات باشه .. ولی من حرفشو قبول ندارم .. می دونم همه حق انتخاب دارن واسه خودشون .. ولی من چی؟؟ من حق ندارم انتخاب کنم ؟؟تا کی باید تنها بمونم ؟؟؟
دوشنبه رفتم دکتر .. آخه سر ما خورده بودم ...تب داشتم و ضعف .. ولی تنها بودم ... تو نوبت نشسته بودم که ردیف صندلی جلویی نظرم رو جلب کرد .. یه پسر ۱۵ . ۱۶ ساله که معلوم بود اونم مریضه و ضعف داره روی دوتا صندلی سرش رو روی پای مامان اش گذاشته بود و خودش رو جمع کرده بود .. با خودم فکر کردم چقدر مامانی و لوسه .. ولی خودم رو که دیدم تازه فهمیدم آدمی که مریضه حتما به یه نفر نیاز داره که بهش تکیه کنه و وقتی از درد ناله می کنه جواب اش رو بده .. و دیدم که چقدر من تنهام و به پسره حسودیم شد !!!
امروز هم رفته بودم دکتر ... باز هم تنها .... حالم خوب بود ولی گلوم خیلی درد می کرد ... باز هم یه صحنه ای توجه ام رو جلب کرد .. یه زن و شوهر جوونی روبروم نشسته بودن ... از حالت نشستن و نگاه هایی که به هم می کردن معلوم بود تازه ازدواج کردن و هنوز آتیشه عشقشون شعله داره !! طفلکی خانومه حالش خوب نبود سرش رو گذاشته بود رو شونه شوهرش و ناله می کرد و آقاهه هم دلداریش می داد...راستش فکر کنم باز هم بهشون حسودیم شد ... آّه که چقدر به یه شونه واسه سر گذاشتن و یه صدا واسه دلداری دادن و ناز کشیدن نیاز داشتم .. نگاهم رو ازشون گرفتم چون آقاهه متوجه شد که نگاهشون می کنم ...اطراف ام رو که نگاه کردم هیچ کس نبود .. من تنها بودم !!
بیوگرافی من :