نگام نمي کني چرا ؟
چرا نمي بيني منو ؟

چرا ازم پس مي گيري  شباي با تو بودنو
صدا نمي کني منو، چرا ازم بي خبري ؟
چقدر بايد  گريه کنم ؟ چرا منو نمي بري ؟
تشنه تر از اشکم و باز

در انتظار هق هقم

براي بخشيدن من، بيا بيا  به بدرقّه ام

تمام لحظه هاي من سياه شده به دست من
دروغ خنده هاي من حقيقته شکست من
مي خوام صدات کنم ولي کمم براي گفتنت
لبم يه قطره خواسته از، چشمه ي دور و روشنت
بگو نترسم از خودم، که با تو التهاب نيست
بگو که در پناه تو، فرصت اضطراب نيست
صدا نمي کني منو
چرا ازم بي خبري
چقدر بايد گريه کنم؟ چرا منو نمي بري ؟