من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی.شاید باور نکنی ،

از من فقط همین کلمات با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند

و خود کاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی ، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت؟
شاید باور نکنی ، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین ، صبحگاهان زیر آفتاب ی نارس مرا زمزمه کنند.
میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینندو نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گوید:
 مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم؟ ولی میدانم از یادم نخواهی رفت...

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشق و ازت دزدیده و بجاش یه

زخم همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و

نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری ....چقدر سخته دلت بخواد

دوباره سرت و به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه ی

وجودت له شده .... چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.... چقدر سخته وقتی پشتت

بهش دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوز دوسش داری....چقدر سخته گل ارزو هاتو توی باغ دیگه ببینی

وهزار بار تو خودت بشکنی و اروم زیر لب بگی

گل من باغچه ی نو مبارک

حریم تنهایی پویا 

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدای

غائب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی ...