نمی بخشمت ...
مدت هاست بوی کهنگی گرفته ام ...
مانند همه ی نوشته هایی که برايت نوشتم و نا خوانده ماند ...
مانند همه ی آن شعر هايی که برايت سرودم و نا نوشته ماند ...
ديگر حتی قلمم نيز تن شکسته ام را باور ندارد و به ياری ام نمی آيد ...
واژه ها از من فرار می کنند
و درد ها و رنج های اين زندگی تلخ
با سرعت بيشتری به طرفم هجوم می آورند ...
من فقط از تو می خواهم که بيايی
و کبوتر غمی را که در چشمانم لانه کرده پر دهی ...
می خواهم بيايی و نگذاری که تقويم زندگی ام بی حضور تو
و بدون عطر وجود تو خط بخورند ...
می خواهم بيايی و با گرمای وجودت فضای سرد اين سکوت را ويران کنی ...
می خواهم بيايی
تا من بار ديگر بهانه ای برای بيرون آمدن از حصار تنهايی هايم داشته باشم...

سلام عزیزترین ...
حالت چطوره ؟؟
عیدت مبارک ... و همه طاعات و عبادات قبول ...
امیدوارم همه دعاهات مستجاب باشه ...
می دونم چند روز از عید گذشته ... ولی باور می کنی حال و هوای عید رو ندارم
اخه بی تو مگه می شه شاد بود و عید داشت ...
امیدم دلم برات بدجوری تنگ شده
چند شبه کابوس های وحشتناک می بینم ...
خیلی نگرانتم ..
می ترسم ... می ترسم اتفاقی برات افتاده باشه ...
چند شب پیش تلوزیون برنامه ای می داد ..
درباره کسایی که توی نوبت پیوند اعضا بودن ...
یه پسری ریه هاش از کار افتاده بود و کپسول اکسیژن رو دنبال خودش می کشید ..
یکی دیگه هم توی نوبت پیوند ریه فوت کرده بود ...
اگه بدونی چقدر فکرای ناجور به ذهن ام رسید ...
تا 2 ساعت بعد از برنامه گریه می کردم ...
آخه خدا چرا بلاها رو سر بنده هاش می یاره ؟؟
اگه خدای نکرده .. زبونم لال اتفاقی واسه تو بیوفته .. من می میرم ...
چرا نمی خوای تا هستیم ... نفس می کشیم ...
با هم بمونیم ... زندگی کنیم ...
اگه بیماری اینقدر تو رو از بقیه جدا کرده ...
اگه به خاطر اون نمی خوای کنار هم باشیم ...
من نمی بخشمت ...
هیچ وقت ...
عزیزترین ... من بهت نیاز دارم ...
مدیونی اگه دلیل رفتنت این باشه ...
من منتظرت ام ...
باز هم می کم حرفات رو باور ندارم و مطمئنم دروغ بوده که هم خونه کس دیگه ای شدی ...
برگرد نازنینم ... تا با هم دیگه دردهامونو فراموش کنیم ...
نمی دونم حرفام رو می خونی یا نه ...
همه می کن حتما می خونی ....
ولی من مثه همیشه امیدوارم ..
امیدوارم که حرفام رو بخونی و برگردی ...
منتظر تماس ات هستم همیشه ...
به خاطر من ...
به خاطر عشقمون ...
برگرد تا زندگی !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ ساعت 12:17 توسط عسل
|
بیوگرافی من :