نازنینم سلام ...
چرا برنمی گردی ؟؟
دیگه نمی تونم صبر کنم ...
طاقت این همه دلشوره رو ندارم ...
تو که نمی خوای بیای کنارم .. چرا به خوابم می یای؟؟
می خوای دیونه ام کنی ؟؟
چرا اینقدر منو آزار می دی ؟؟ تا کی روزای با هم بودن رو توی خواب باید ببینم ؟؟
نگرانت ام ... چرا نمی گی حالت خوبه ...
یه کلمه بگو ... بگو که حالت چطوره ؟؟
نمی تونم این همه بی احساسی رو تحمل کنم ...
اخه مگه تو یه روز دوسم نداشتی ؟؟
چرا باید تو خواب ببینم دستاتو گرفتم ...
سرمو رو شونه هات گذاشتم ...
وجودت رو لمس کنم ...
بهت بگم بهت نیاز دارم ...
می خوامت !!
دارم دیوونه می شم ... عزیزم ...
تا کی باید گریه های شبونه ام رو به خاطر تو تو دلم نگه دارم ...
تا کی باید ...
می دونم خودم اینجوری خواستم ...
فقط به خاطر اینکه تو رو می خوام ..
فقط تو ...
به خاطر تو تحمل می کنم ...
صبر می کنم ...
می دونم یه روز برمی گردی ....
آخه دعاهای شب های قدر مستجاب می شه ...
من تو رو از خدا خواستم ... اونم تو شب قدرش ...
می دونم بر میگردی ...
برگرد تا دیر نشده ...
 
 
یه روز یه پسر یه دوست دختر داشت که کور بود
سالها با هم بودند تا اینکه یکی پیدا شد چشمانشو به دختر هدیه داد
 وقتی دختر بینا شد دید دوستش هم کور بوده
پس بهش گفت برو دوستت ندارم
پسر گفت اشکالی نداره فقط مواظب چشمان من باش