نازنینم دلم برات تنگ شده
سلام نازنینم ...
حالت چطوره ؟
دیشب باز هم بی خواب تو بودم ...
نمی دونم چرا از وقتی تو رفتی غروبا اینقدر برام دلگیره ...
به یاد تو اشک هام می ریزه و نگاهم بیشتر از همیشه منتظرته ...
عکس ات رو تو دستم می گیرم و باهات حرف می زنم ..
بهت التماس می کنم ... هر چی می خوای ... هر چی بگی گوش می کنم ..
فقط برگرد ...
وقتی حالمو اینطور می بینم .. دلم واسه خودم می سوزه ..
آخه چرا من تو رو دوست دارم ؟؟
چرا نمی تونم فراموشت کنم ؟؟
هر کسی که قصه بی وفایی ات رو می شنوه .. بهم می گه فراموشش کن ..
می گن دوست داشتن اجباری نیست .. من نمی تونم تو رو مجبور به دوست داشتن کنم ..
ولی تو دوستم داری ؟؟ مگه نه ؟؟
نمی خوام بگم مدیونی اگه دروغ گفته باشی که با کسی دیگه هم خونه شدی ..
ولی عزیز دلم .. مدیونی ... مدیونی اگه این دروغ رو به خاطر من گفته باشی ...
اینو باور کن .. منو بفهم .. کسی نمی تونه واسه من تو باشه ..
من تو رو می خوام ...
برگرد !!

چرا ازم پس مي گيري شباي با تو بودنو
صدا نمي کني منو، چرا ازم بي خبري ؟
چقدر بايد گريه کنم ؟ چرا منو نمي بري ؟
تشنه تر از اشکم و باز تمام لحظه هاي من سياه شده به دست من
دروغ خنده هاي من حقيقته شکست من
مي خوام صدات کنم ولي کمم براي گفتنت
لبم يه قطره خواسته از، چشمه ي دور و روشنت
بگو نترسم از خودم، که با تو التهاب نيست
بگو که در پناه تو، فرصت اضطراب نيست
صدا نمي کني منو
چرا ازم بي خبري
چقدر بايد گريه کنم؟ چرا منو نمي بري ؟
بیوگرافی من :