دیگه ازت بدم می یاد

 در خم پس کوچه هاي زندگي آرزو گم کرده تنها مي روم

 در شيار روشن تاريک شب لنگ لنگان سوي فردا مي روم

مي روم شايد که در دشت شفق بينم آن رنگين پر خورشيد را

 مي روم شايد به بام کهکشان بينم آن تک اختر اميد را

 آشفته تا شهر دگر

 گشته ام بيگانه با هر آشنا

مي روم شايد شوم بيگانه تر !!!