..........
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي
جدايي سخت است نه به سختي تنهایی

سلام .. خوبین همراهای من ؟؟
جاتون خالی دیروز رفته بودیم سینما ... منو داداشمو زوج نو پا !!![]()
فیلم شام عروسی رو دیدیدم و کلی هم خندیدیدم و خوش گذشت .. وقتی فیلم تموم شد و از سالن بیرون اومدیم جلوم تو راهرو یه پسری بود با موهای بلند و لباس مشکی که خیلی آروم و تو خودش راه می رفت .. از پشت سر دیدمش .. دوس داشتم قیافش رو ببینم که چرا اینجوری پشت خونوادش تنها و سر به زیر راه می ره .. قدمهامو سریع کردم و یه نگاه به صورتش انداختم .. خیلی سن پایین به نظر می رسید و ناراحتی تو چهرش مشخص بود .. دلم براش گرفت .. از دیشب تا حالا به این فکر می کنم که چرا اینقدر افسرده و ناراحت بود .. کاش می تونستم کمک اش کنم ..![]()
بعدش رفتیم بلوار ساحلی و یه دوری زدیم و بین جمعیت چند تا پسر دختر خوشکل هم دیددیم و بستنی خوردیم و برگشتیم .. تو راه برگشت یه دختر پسری رو دیدم که دست همو گرفته بودن و یه خیابون بلند و قدم می زدن .. با خودم گفتم این همه راهو می خوان پیاده برن ؟؟ ولی وقتی دقت کردم که چقدر تو هم رفتن و با هم حرف می زنن دیدم نه اصلا احساس نمیکنن چه راهیه و چه زود می رسن آخرش !!![]()

گفتي چشمها را بايد شست !
شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد!
ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت
رفتم ولي...
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را
نه نگاه ديگرم را
هيچکدام را نديد
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد
و گفت : ديوانه ي باران نديده
بیوگرافی من :