
بلاخره برگشتم !!!
سلام .. یه سلامه داغ به تو همراهه تک دل
امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام ات
بچه ها جاتون خالی سفر خوبی رو داشتم .. دلم برای همتون تنگ شده بود .. خیلی خوش گذشت
اونایی که تهرانن می دونن من چی می گم ... از پارک های تهران گرفته تا شمال و در یا و خیابون اصلی گوهر دشت کرج و سینما و پارک چیتگر و پیست دوچرخه و اسکیت و کوه و جاده چالوس و سد کرج و برغان و .... دیدن بروبچ ادد لیست تهران و کرج و بیشتر از همه ماشین پیچوندن ها و گشت و گذار تو خیابون ها و..... خلاصه جاتون سبز بود ..یاد همتون بودم ....شما چی؟؟
دلتون برام تنگ شده بود؟؟؟؟
راستی چند تا از اتفاق ها و چیزهایی که برام جالب بود و تو ذهنم مونده براتون می نویسم
شاید به نظر شما هم جالب باشه
* رفته بودیم پارک چیتگر ... خانوادگی !!... یه خورده اون طرف تر ما ۴ تا دختر پسر نشسته بودن .. پاسور بازی می کردن و سیگار می کشیدن .. خیلی ریلکس .... هم دخترا و هم پسرا هواسشون هم به اطرافشون نبود با خودم گفتم .. ای کاش ما هم تو اهواز اینجوری آزاد بودیم که با رفیقامون بریم بیرون تو پارک بشینیم .. پاسور بزنیم و حالا سیگار هم نمی خواد بکشیم .... همین که کسی کارمون نداشته باشه کافیه !!! واقعا تو تهران آزادی هاو امکاناتی هست که تهرانی ها قدرشو نمی دونن ...کاش ما هم این امکاناتو داشتیم .
*جاتون خالی با بروبچ ماشین پیچونده بودیم و تو خیابونا گوهر دشت دور می زدیم .. یه سرو صدایی راه انداخته بودیم بیا و ببین .. ۴ تا دختر بودیم و ..... هر ماشینی می دیدیم که بابه بلند کردن بود خودمونو می کشتیم .. از بین ماشینا یکیشون حواسمو به خودش جلب کرد .. یه پسره بود که خیلی خوشکل بود ولی به سر و صدای ما توجهی نکرد فقط گفت... بلدین بوق بزنین ؟؟ بعدش هم گفت: خوش باشید ...و راهشو کج کرد و رفت .. همه وا رفتن .. نمی دونیم چرا مثه بقیه ئنبالمون نیومد یا با بوق و اشاره جوابمونو نداد .. من با خودم فکر کردم دو حالت داره .. یا دوست و نامزد داشته (که خوش به حالشون ) و یا زیادی چشم اش پر بوده !! به هر حال در مواقع پیچوندن ماشین جای همتون خالی بود !!!
*یه چیز جالبه دیگه موقعی بود که رفته بودیم جمکران .. جاتون خالی نیمه شعبان اونجا بودم .. چادر زده بودیم و دو شب اونجا موندیم .. دوتا چادر اون ور طرمون ۶ یا ۷ تا پسر بودن که مجردی اومده بودن جمکران .. همه هم خوش تیپ !! خیلی هم با حال بودن همش دست می زدن و می خوندن و می رقصیدن یا سی دی من گذاشته بودن و آهنگ گوش می دادن یا قلیون می کشیدن .. نمی دونم چرا اومده بودن اونجا !! چون از وقتی ما رو دیدن که چند تا دختریم دیگه از چادر جم نخوردن !! حتی مسجد هم نمی رفتن .. به هر حال خیلی با حال بودن .. روز آخری هم ما زود تر شون جمع کردیم که برگردیم .... صداشون در اومده بود .. یکی شون می گفت بچه ها جشن تموم شد یلا جمع کنید بریم !!!
............ حالا بقیه خاطره هام بمونه واسه بعد .. اگه دوست داشتید بگید تا از وقایع شمال و جاده چالوس براتون بگم .... !!!
بیوگرافی من :