شب تولد !!
به اندازه همه روز های عمرم به تو !!
دیشب به مناسبت تولدم واسه شام رفتیم بیرون ..مثلا با خانواده !!! ولی فقط داداشم اومد بقیه گفتن واسه ما شام بیارین خونه !!!

رفتیم کیانپارس
مثه هر شبه جمعه ها شلوغ بود .. همه مغازه ها هم تقریبا پر بودن با همه نوع تیپ و مدل مو و انواع ماشین ها !!
پیاده رو ها هم که شده بود مثه سالن مد .. یه دسته خوش تیپ می رفت یه دسته دیگه می یومد.. دختر و پسر !!
از این شلوغی ذوق کرده بودم نمی دونم چرا ولی احساس می کردم همه می دونن امشب تولد منه همه خوشحالن و تفریح می کنن ... توی ماشین ها رو که می دیدم دیگه نگوووووو مخصوصا اگه خانوم پشت فرمونش بوده باشه
!!از دختر هایی که ماشین دو در می نن و می زنن به خیابون خوشم می یاد !! یه خانومه دیدم پشت زانتیا نشسته بود .. از حالت نشستن اش حال کردم انگاری کل خیابون ماله اونه یه دست به پنجره یه دست به فرمون
.... خلاصه !! رفتیم یه پیتزایی خلوت تر پیدا کردیم و نشستیم تا شام بخوریم رو چند تا صندلی روبرو ۲تا دختر بودن و دو تا پسره خوشکل ...تابلوئه تابلو
!!! اینقدر خوش می گذشت بشون همش لبخند رو لباشون بود ... بهشون حسودیم شد
تو دلم گفتم امشب باید به کام من باشه !! ولی من یه نفر رو کم دارم !!چرا باید همیشه فکرش رو بکنم که پیشمه در صورتی که نیست ؟؟؟ حالم گرفته شد
!! بعد از شام که اونم نصفه نیمه خوردم واسه ماما اینا پیتزا گرفتیم و برگشتیم .. تو راه برگشت برعکس اومدن از دیدن شلوغی بیشتر حالم گرفته شد ... داداشم فهمید رفتم تو خودم
گفت بریم لب ساحل ؟؟؟ گفتم نه ! بریم خونه !!![]()
خیلی احساس بدیه .. اینکه یه عشق داشته باشی ولی مواقعی که بهش احتیاج داری نتونی حضورش رو احساس کنی
.. نمی خوام مثه همیشه بگم تنهام !! نیستم ... ولی این احساس رو هم نمی کنم که تو کنارمی ![]()
بیوگرافی من :