از همه رنگ !!
به یه بی وفا !!
بروبميرديگه دوستت ندارم شدي سياهي واسه روزگارم ديگه نمي خوام واسه بي وفائيت مثل يه ابري بشمُ ببارم بروبميرکه ديگه عاشقت رفت رفتُ يه دنياي ديگه بسازه ديگه نمي خواد توي راه عشقش دل به هربي سروپا ببازه خيلي ساده جاي عشقت تودلم نفرتُ کاشتي همه هستي موگرفتي واسه من چيزي نذاشتي واسه نفرت تو وجودم توتموم تاروپودم واسه اينه که تو قلبت من واست بازيچه بودم ......!!!![]()

به یه آشنا !!!
اي تو جاري توي رگهام صداي پاي نفسهام اي که بوي تورو داره لحظه هاي خوابو روئيام
فرصت بودن با تو اگه حتي يه نفس بود براي باور بودن همه چيزو همه کس بود
کاش مي شود با تو بهار ارزوها پا بگيره کاش مي شود با تو دوباره زندگي معنا بگيره
کوچه عاشقانه شد لحظه ي شکستن من خلوت شبانه ي من تا هميشه از تو روشن
از غم نبودن تو گريه کردم تو نديدي
هق هق تلخ صدامو تو نبودي نشنيدي
اي تو جاري توي رگهام صداي پاي نفسهام اي که بوي تورو داره لحظه ![]()

و به عشق !!!
دليل بودنم تو هستي و در تك تك نفسها يم تو را به رمز زندگاني در سكوت مي جويم كاش ازوراي نگاه آسماني ات مي شدتمام حرفهاي تورافهميدياازميان اينهمه ابرفاصله گذركردياتوبر زمين به من مي رسيدي يامن به آسمان نظر مي كردم اي مهربان به هركجايي كه باشي درانديشه توخواهم بود حتي در سكوتي كه مرادرخودخواهدراند.....![]()
اینم به یه خاطره !!!![]()
اين آخرين چيزيه که از تو برام مونده، جای پاهات رو ديوار اطاقم، يادت به خير، عجب مارمولکی بودی!!![]()
![]()
بعضی وقتا .. آدم حتی حرف دلش رو هم کم می یاره !!
دیشب نشستم گریه کردم ....
واسه دله خودم ..
واسه دله تو ....
واسه غصه پاییز...
واسه تنهایی گله میخک توی دفتر شعرم ...
واسه سربلندی کاج تو زمستون...
واسه پروانه که سوخت...
واسه شمعی که آب شد تا از قطره هاش یاد بگیرید سوختن یه طرفه هم می تونه باشه

آخه چرا من پنجشنبه ها دلم می گیره ؟؟
چرا با اینکه تو رو دارم ولی باز احساس تنهایی می کنم ؟؟
یکی به من کمک کنه ... از این احساس متنفرم !!
یه دوست با ماشین !!! نیازمندیم !!!
روز جمعه بعد از دو ماه رفته بودم بیرون تا تو شهر یه دوری بزنم .. با دوستم قرار گذاشتم بریم کیانپارس !!
سر ساعت خیابون اول منتظر شدم تا اومد که باهم بریم بالا ... وقتی اومد از تیپ زدن اش معلوم بود رو فرم نیست ... گفت حوصله راه رفتن ندارم و شروع کرد به قر زدن !!... تو شلوغی جمعیت .. تا چشم می دید پسرا و دخترای بیکاره تیپ کرده و رنگارنگ بود که تو خیابون ریخته بود ... پیتزایی ها هم مثه همیشه شلوغ ... از اینکه داداشم زود تر از من ماشین رو پیچونده بود دلم گرفت ... چون تهران همه اش با ماشین این ور اون ور می رفتیم حوصله پیاده روی نداشتم ... با دیدن بچه ها هم یاده اونجا افتاده بودم حسابی دلم گرفت .. نگاهه خیابون کردم که ساعاته شلوغی و ترافیکشو می گذروند .. چشمم خورد به چند تا ماشین که تو ش چند تا پسر جوون با تپ های امروزی بودن .. با خودم گفتم .. الان حال می ده واسه مخ زدن و ساندویچ کردن ماشینی ها !!
انگار یکی تو سرم داد می زد ...:
به یه رفیقه توپ با ماشین نیاز داریم !!!



بیوگرافی من :