غروب دلگیر پنج شنبه و ......

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي !!

*************************************************

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن و تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از : « از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش » « تو را عاشقانه مي پرستم » « مراقب خودت باش » اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره « هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم » پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد !!!

******************************************************

براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم ؟

منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت

تا مبدا دلش بشکنه

اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم

گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟

گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت

بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری ببينی و هزار بار در خودت

بشکنی و آن وقت آرام زير لبت بگويی:

گل من باغچه ی نو مبارک

*******************************

گفتی ستاره موندنیست دیدی ستاره هم شکست؟!

عهدی میون ما نبود عهد نبسته هم گسست .

***********************

نميدانم چرا دوستش دارم ولي مي دانم برايم دومين قبله است
خورشيد كه غروب مي كند ، اشك در چشمانم سرازير مي شود…
خورشيد كه غروب مي كند، خود به خود دلم گرفته مي شود…
خورشيد كه غروب مي كند ، آتش دلم سرد سرد مي شود…
خورشيد كه غروب مي كند، ياد و خاطره هايي كه با هم داشتيم در ذهنم تكرار مي شود…
خورشيد كه غروب مي كند ، اسم تو را دائم پيش خودم تكرار مي كنم…
خورشيد كه غروب مي كند ، دستهايم آرزوي دست هاي تو را دارند…
خورشيد كه غروب مي كند، چشمهايم آروزي ديدن چشمهاي تو را دارند…
خورشيد كه غروب مي كند، آرزوي شنيدن صداي تو را دارم…
كاش غروبي فرا نرسد كه تو در كنارم نباشي…!
آنوقت پايان زندگي عاشقانه من خواهد بود

بلاخره برگشتم !!!

سلام .. یه سلامه داغ به تو همراهه تک دل

امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام ات

بچه ها جاتون خالی سفر خوبی رو داشتم .. دلم برای همتون تنگ شده بود .. خیلی خوش گذشت

اونایی که تهرانن می دونن من چی می گم ... از پارک های تهران گرفته تا شمال و در یا و خیابون اصلی گوهر دشت کرج و سینما و پارک چیتگر و پیست دوچرخه و اسکیت و کوه و جاده چالوس و سد کرج و  برغان و  .... دیدن بروبچ ادد لیست تهران و کرج و بیشتر از همه ماشین پیچوندن ها و گشت و گذار تو خیابون ها و..... خلاصه جاتون سبز بود ..یاد همتون بودم ....شما چی؟؟

دلتون برام تنگ شده بود؟؟؟؟

راستی چند تا از اتفاق ها و چیزهایی که برام جالب بود و تو ذهنم مونده براتون می نویسم

شاید به نظر شما هم جالب باشه

* رفته بودیم پارک چیتگر ... خانوادگی !!... یه خورده اون طرف تر ما ۴ تا دختر پسر نشسته بودن .. پاسور بازی می کردن و سیگار می کشیدن .. خیلی ریلکس .... هم دخترا و هم پسرا هواسشون هم به اطرافشون نبود با خودم گفتم .. ای کاش ما هم تو اهواز اینجوری آزاد بودیم که با رفیقامون بریم بیرون تو پارک بشینیم .. پاسور بزنیم و حالا سیگار هم نمی خواد بکشیم .... همین که کسی کارمون نداشته باشه کافیه !!! واقعا تو تهران آزادی هاو امکاناتی هست که تهرانی ها قدرشو نمی دونن ...کاش ما هم این امکاناتو داشتیم .

*جاتون خالی با بروبچ ماشین پیچونده بودیم و تو خیابونا گوهر دشت دور می زدیم .. یه سرو صدایی راه انداخته بودیم بیا و ببین .. ۴ تا دختر بودیم و ..... هر ماشینی می دیدیم که بابه بلند کردن بود خودمونو می کشتیم .. از بین ماشینا یکیشون حواسمو به خودش جلب کرد .. یه پسره بود که خیلی خوشکل بود ولی به سر و صدای ما توجهی نکرد فقط گفت... بلدین بوق بزنین ؟؟ بعدش هم گفت: خوش باشید ...و راهشو کج کرد و رفت .. همه وا رفتن .. نمی دونیم چرا مثه بقیه ئنبالمون نیومد یا با بوق و اشاره جوابمونو نداد .. من با خودم فکر کردم دو حالت داره .. یا دوست و نامزد داشته (که خوش به حالشون ) و یا زیادی چشم اش پر بوده !! به هر حال در مواقع پیچوندن ماشین جای همتون خالی بود !!!

*یه چیز جالبه دیگه موقعی بود که رفته بودیم جمکران .. جاتون خالی نیمه شعبان اونجا بودم .. چادر زده بودیم و دو شب اونجا موندیم .. دوتا چادر اون ور طرمون ۶ یا ۷ تا پسر بودن که مجردی اومده بودن جمکران .. همه هم خوش تیپ !! خیلی هم با حال بودن همش دست می زدن و می خوندن و می رقصیدن یا سی دی من گذاشته بودن و آهنگ گوش می دادن یا قلیون می کشیدن .. نمی دونم چرا اومده بودن اونجا !! چون از وقتی ما رو دیدن که چند تا دختریم دیگه از چادر جم نخوردن !! حتی مسجد هم نمی رفتن .. به هر حال خیلی با حال بودن .. روز آخری هم ما زود تر شون جمع کردیم که برگردیم .... صداشون در اومده بود .. یکی شون می گفت بچه ها جشن تموم شد یلا جمع کنید بریم !!!

............ حالا بقیه خاطره هام بمونه واسه بعد .. اگه دوست داشتید بگید تا از وقایع شمال و جاده چالوس براتون بگم .... !!! 

آخه دله من

 دله ساده من

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس

 روی دیوار

خیلی وقته سر فرصت ننشستم براتون از اتفاقاتی که برام می یفته بگم .... کاش هد چه زود تر برگردم خونه تا سر فرصت براتون از دیده ها و شنیده هام بگم ... پس منتظرم بمونید