تبليغاتX
تک دل























تک دل

×.. وقتی که دل حکم باشد ... تک دل بالاترین برگ است ..×

 

 

سلام به همه همراهای تک دل

خوب هستید؟ امیدوارم تو این هوای سرد زمستونی دلاتون گرمه گرم باشه !!

باز هم یه سال دیگه گذشت و تک دل یه سال بزرگتر شد ..

هنوز هم شما رو همراهش داره .. با کلی خاطره تلخ و شیرین ...

خودمونیم ها راست میگن بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین !!!

تک دل ۶ سالگیت مبارک !!

امیدورام سال دیگه هم زنده باشم و خودم تولدتو آپ کنم ..

 

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن   !

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی   !

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:20 توسط عسل |

 
گاهی فرار می کنم ؛ از فکر کردن به " تو " ...

مثل رد کردن آهنگی که خیلی دوستش دارم !! ... /

 
 
 
قــــبـــــول کــنـــــــــــــ


کـــــه گـــــذشـــــتــــه ا ســــتــــ کــــار مـــــن از شــــک


کــــــــه ســــــال هــــاســتــــــ بــــه تـــــنــهـایــــی ام یــقــیـــــن دارمـــــــ


ـ...!!!

وقــــــتـــی نــــیســـتــــی


تــــمـــــام غــــصـــــه هــــای دنـــیـــــا در دلـــم آوار مــی شـــود......


بـــیــــــا بـبــــیــن ویـــرانــــه ای کـــه ســـاخــــتــــی!!!
 
 
باران بهانه ای بــــــود...
کـــــه زیر چتـــــر من...
تا انتهای کــــــــــــــــــــــــــوچه بیایی کاش...
نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت
و نه باران بند می آمـــــد !!!

     
    پاهایم به پای جاده رفت
    دستانم به دست باد نگاهم در انتظار ...
    دلم هم به هوای تو و من ،
    برای خود ...
    هیچ ندارم !!!
     
     
     
    افظ هنـوز هـم


    در فالـهـایش


    اصـرار دارد


    خبر خوشـی در راه است ،


    تو کجـای دنیـای منـی ؟


    که هر چـی مـی آیـی نمی رسـی ؟



     

      تلاش برای زنده کردن یک رابطه از دست رفته
      مثل اینه که بخوای یه چای سردشده رو با ریختن آب جوش گرم کنی
      نه رنگش مثل اول میشه نه طعمش ....

        هر شب یواشکی توی شیشه‌ی سرد مانیتور،
        به عکس پروفایلت زل میزنم
        آروم توی دلم میگم
        خـــره هنوزم دوسِت دارم..


         

      نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:56 توسط عسل |

       
      در عجبم

      از سیب خوردنِ مان

      که

      از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.

      مگر این همه چــــــوب که خوردیم

      از یک سیــــب…..شروع نشد !؟
       
       
       
       
       
      گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ،
      كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...
      كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ،
      با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش !
      هستی ??

       
      این که هر بار سرت با یکی گرم باشد

      دلیل بر ارزشی ات نیست !!!

      بلکه :

      آنقدر بی‌ ارزشی که خیلی‌ها اندازه تو هستند !!!

       
      خیلی دیره وقتیکه تازه می فهمی اونی که از همه ساکت تر بود
      بیشتر از همه دوستت داشت ،
      ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغیه !!!

       
         من هنوز عاشقم
        آنقدر که می توانم
        هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد
        از اول تا آخر بی وفایی هایت رابشمارم
        و دست آخر
        همه را فراموش کنم
        آنقدر که می توانم
        اسمت را
        روی تمام آبهای دنیا بنویسم
        و باز هم جا کم بیا ورم
        آنقدر که می توانم
        شب ها طوری به یادت گریه کنم که
        خدا جایم را با آسمان عوض کند!
        و من هنوز عاشقم
        آنقدر که میتوانم
        چشم هایم را ببندم
        و خیال کنم:


        هنوز دوستم داری!


                    دستم را
                    بر شانه ی تنهای شـــــــــب میگذارم ؛
                    و برایش از " تـــــــــــو " میگویم.....

                    بـــــــــــاران میگیرد !!!!
                   
                  نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 23:37 توسط عسل |

                  تـــ♥ـــو فقط دســـ♥ـــتهایتــ را

                  دور آغـــ♥ـــوشتــ حـــ♥ـــلقهــ کنــ

                  مـــ♥ـــنــ میانــ خالیــ بـــ♥ـــازوانتــ

                  آرامــ خـــ♥ـــوابیدهــ امــ ....

                   
                  دســـ♥ـــتم به تـــ♥ـــو که نمی رسد

                  فقط حـــ♥ـــریف واژه ها می شوم .

                  گاهی هـــ♥ـــوس می کنم

                  تمام کـــ♥ـــاغذهای سفید روی میز را

                  از نام تـــ♥ـــو پرکنم ...

                  تـــ♥ـــنگاتنگ هم بی هیچ فاصـ♥ـله ای ،

                  از بس که خالــــ♥ــــی ام از تـــ♥ـــو ...

                  از بس که تـــ♥ـــو را کـم دارم .....!

                   
                   
                   
                   
                  آدمایی که ساکت سوار تاکسی میشن
                  تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه میکنن،
                  آخرشم،
                  بدون ِ هیچ حرفی،
                  کرایه رو میدن و میرن
                  آدمای خسته‌ و دلتنگی ان
                  سر به سرشون نذارین…!!

                   
                  قبول نیست !


                  این بار تو چشم بگذار


                  من فراموشت می کنم

                  ...

                  فقط تا صد بشمار ،


                  آهسته ، آهسته ...


                  راستی !


                  من شیوه ی بازی را خوب نمی دانم ،


                  خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟


                  تو را فراموش کنم یا خاطره را ؟



                  این بازی کی تمام می شود؟؟؟؟؟

                   
                   
                  بــازی قشنگی بــود ..

                  امــا ..
                  مــا قشنگ بــازی نکردیــم!

                  قبـــول کن کــه هر دو باختیــم ؛

                  من ؛ کــه خودم را بــه تـــو فروختــم ..

                  و تـــو ؛ کــه مرا به هیچ

                   
                  نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 1:2 توسط عسل

                   
                  دلــــم

                  سخت می شکند

                  و تــــــــــو

                  آسان عذر می خواهی

                  عادلانه نیست !

                   
                   
                  خُداحـافـظی كـه میـكُنی

                  هـی بیـشتر دوست داشتـَنَـم می آیَد !
                   

                   
                   
                   
                  لعنت به بعضی آهنگا...
                  به بعضی خیابونا..
                  به بعضی حرفا..
                  لعنتیا آدمو میبرن به روزایی که ،
                  واسه از بین بردنش تو ذهنت..
                  ویرون شدی !
                  سوختی و از نو ساختی..
                  میبره به روزای دور..
                  خیلی دور .....

                   
                   
                  باز هـــــم خیال تو
                  مرا
                  "برداشــــت"
                  کجا می‌‌برد نمیدانم!
                  آهــــای نارفیق
                  ... بازی ات که تمـــــــــام شد
                  مرا دوباره
                  با همین لباس بی‌ قــــــــراری دیدن دوباره ات
                  بر سر شعر‌هـــــــــــایم بنشان!!!
                   
                   
                  رفته ای
                  و من هر روز
                  به موریانه هایی فكر می كنم
                  كه آهسته و آرام
                  گوشه های خیالم را می جوند
                  تا بی " خیال " نشده ام
                  برگرد !
                   
                   
                   
                  نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:10 توسط عسل |

                  دل‌ اگر بستی، محکم نبند.
                  مراقب باش، گره کور نزنی‌.
                  او می‌‌رود،
                  تو میمانی و یک گره کور....!!!!


                  چای دبــش
                  زیر آسمان مهر
                  تلخه تلخ , غم پهلو
                  حالم خوب است!!!
                  فقط دلم کمی...
                  بهانه ات را میگرد!!!

                   

                   

                  کمــی دورتــر بایستــ لطفــا ً !!
                  من دیــوانه تــر از آنــم کـ بی هــوا در آغوشتــ نگیــرم ...

                   

                  دل آدم ...
                  گاهی چه گرم می شود
                  به یک " دلخوشی کوچک " ...
                  به یک " هستم " ...
                  به یک " نوازش " ...
                  به یک " آغوش " ...!!!!

                   

                  نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:53 توسط عسل |

                   

                  چقدر دلم سوخـت که پیراهنم گل ندارد

                  وقتی به شـوخی

                  مســت عطــرگلــهای پیراهنش بودی..

                  هر شب در رؤیای من

                  قدم می نهی !

                  بیدار که می شوم ...

                  چشم من از تو خالیست !

                  و نگاهم ... درد می گیرد ازین بیداری

                  اگر تنها در رؤیای من می پائی ...

                  بگذار تا ابد بخوابم !

                  نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 2:4 توسط عسل |

                    

                  با آرزوی قبولی طاعات و عبادات و استجابت همه دعاهای خیرتان

                  عید فطر بر شما مبارک ... دوستای گلم ...

                   

                  می تونی چشماتو ببندی و منو تو ذهنت تصور کنی؟

                  ...تونستی؟...

                  به شما تبریک می گم! شما ماه رو دیدید!
                  نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 21:36 توسط عسل

                   
                  شب قدر است و قدر آن بدانیم / نماز و جوشن و قرآن بخوانیم

                  به درگاه خدا غفران و توبه / به شرطی که سر پیمان بمانیم . . .

                   
                   
                   
                  امشب این دل، یاد مولا می‌كند

                  لیلة‌القدر است و احیا می‌كند
                   
                   
                   
                   
                  آه امشب لیلةُ القدرِ خداست / ذکر یا رب یا رب و وِرد و دعاست
                  گاهِ استغفار و دلْ لرزیدن است / گاه توبه، گاهِ آمرزیدن است
                  گاهِ عجز و التماس و هم نیاز / رو به درگاه حکیم چاره ساز . .
                   
                  نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 5:18 توسط عسل

                   
                   
                   
                  نیمــه ی گـُمشــده ام نیستـی

                  که بـا نیمـه ی دیگــر

                  به جُستجـویت برخیـزم

                  تـــو…

                  تمـام گُمشـده ی منــی!

                  تمــام گـُمـشــده ی مَــن !!!

                   
                   
                  وای از نـیمـه شبـی

                  کـه بیـدار شـوم

                  تـو را بـخواهـم

                  و خـودم را در آغـوش دیـگری بیـابم ...
                   


                   
                  بـی قـرار هیـچ قـراری نبـوده ام

                  مگـر

                  قـراری کـه باتــــو داشتم و

                  هـرگـز نیـامـدی...

                  نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:45 توسط عسل |


                  آخرين مطالب
                  » تولد تک دل
                  » عاشـــــــــــــــــــقانه هـــــــــــــــــــــــا - شــــــــــــــــــش !!
                  » عاشــــــــــــــــقانه هـــــــــــــــــــــا - پنــــــــــــــــــــــــج
                  » عــــــــــــاشــــــــــــقانه هــــــــــــا - چهـــــــــار
                  » عاشقــــــــــــــانـــــــــــــــه هــــــــــــــــــا- سه
                  » عاشــــــــــــــقانه هــــــــــــــــا - دو
                  » عاشقــــــــــــــــــانه هــــــــــــــــــــــا
                  » عیدتون مبارک ...
                  » شب قدر ...
                  » دل نوشتــــــــــــــــه هـــــــــــــــا - ســـــــــــــــــه
                  Design By : Pars Skin